|
جاده ي قلب مرا رهگذري نيست كه نيست
میخوام بگم دوستت دارم ولی روم نمیشه
من که امروزیِی و فرداییّ و پس فردایی ام تا به کـــی در انتظــار مهلــت تنهایـــی ام من که دائم در میان جمعــــم و در گفتگــو بی شکیبایـــی به دنبـــال جمال ساقــــی ام
تا سحر ای شمع بر بالین من امشب از بهر خدا بیدار باش سایه غم ناگهان بر دل نشست رحم کن امشب مرا غمخوار باش
هرگز فراموش نمی کنم سخنانی را که از چشمان تو شنیدم می گویند چشمها هرگز دروغ نمی گویند اما من شیرین ترین دروغ ها را از چشمان تو شنیدم آن هنگام که می گفتند:دوستت دارم
قول داده بودم كه نامه اي خطاب به او بنويسم براي حرفهاي نگفته ي همه ي اين روزهايي كه نگفتيم... آنقدر بدقولي كردكه... ولي حالا مي خواهم بنويسم، حتي اگر ندانم كه مي خواند يا نه...منتظر جوابش هم نيستم آن هم این است: از دلـــــــم افــــــــــتادی . . .
گفتی عاشقمی٬
با من غریبگی نکن با من که در گیر تو ام چشمات رو از من برندار من مات تصویر توام
بازم امشب مثل هرشب تو دلت برام دعا کن
زخون دل به نعشت گل فشانم کنار جسم مجروحت بمانم زخون حنجرت گیرم وضویی به زخم پیکرت قرآن بخوانم
زندگی زیباست حتی اگر کور باشی! خوش آهنگ است حتی اگر کر باشی! اما بی ارزش است اگر ثانیه ای عاشق نباشی!
دور از تو در این شهر مرا همنفسی نــیــست.. فریاد کنم از دل و فریاد کسی نیـــســـت.. مـــرا از نفس هجر به لـب آمد و مردم.. گــویند که این عشـــق تو هم جزء هــوســی نیست.. ای آه بسوزان به شر سینه ی ما را.. کین سینه برای دل ما جزء قفســی نیســت.. گــفتم به دل از همهمه ی سینه چه غوغاست..؟ گـــفتا که در این خانه بجز یـار کــســی نــیـسـت..
هر کسی نغمه خود خواند و از صحنه رود صحنه پیوسته بجاست... خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد . . .
دلـم بـرای کـسـی تـنـگ اسـت که چـشـمـهـای قـشـنـگـش را به عـمـق آبـی دریـای واژگـون می دوخـت دلـم بـرای کـسـی تـنـگ اسـت که مرا بین غریبه ها تنها گذاشت دلـم بـرای کـسـی تـنـگ اسـت که تـا شمال تـریـن ِ شمال بـا نیامد و در جـنـوب تـریـن ِ جـنـوب بـا من نبـود کسی که بـا من نمانـد کسی که بـا من نیست کسی که نمی خواست با من باشد..
|